به نام خدا
سلام
به قول پدر بازی ناب وجادویی بارسلونا به حدی زیبا وخیره کننده بود که به وجد آمدم وحیف دیدم که به آن اشاره نکنم .راستش ظهر موقع ناهار اخبار ورزشی تلویزیون اعلام کرد که امشب بازی بزرگ ال کلاسیکو برگزار می شود من وفرهاد نگاهی به پدر کردیم و پدر که خوب منظور ما را فهمیده بود گفت یک شرط داره دیدن بازی و اون اینکه تکالیفت رو انجام بدی و استراحت هم بکنی .واینطور بود که امشب من و بابام وفرهاد سه تایی نشستیم واین بازی رو یایی رو دیدیم .هنوز 15 دقیقه بیشتر نگذشته بود که رئالی ها اولین گل را زدند ناراحت شدم ولی پدر گفت خوب شد خودشون خواستند حالا بنشین وبازی رو نگاه کن از این به بعد جادو گری جادوگران بارسلون شروع شد ودروازه رئال به توپ بسته شد .پاس زیبای مسی به هانری و یک گل زیبا از او بازی را مساوی کرد سپس پویول و بعد از آن خود مسی دوگل دیگر زدند در نیمه دوم هم بازی خیره کننده ژاوی در وسط زمین وپاسهای فوق العاده او سه گل دیگر به دنبال داشت تا دریک شب رویایی ودر خانه حریف بارسلونا یک نتیجه تاریخی بگیرد .
به قول پدرم بارسلونا فوتبال قرن 22 را بازی می کند . ورئال راهی جز تحقیر شدن در مقابل این هنرنمایی نداشت آنهم در خانه خودش وتماشاگرانی که شرمنده شدند و سر به زیر انداختند و به خانه رفتند
راستی یک نکته مهم : من ندیدم که یک تماشاگر چیزی به داخل زمین پرت کند یا بازیکنان پس از این همه گل و شکست حرکتی ضد اخلاقی و ناجوانمردانه داشته باشند .
آفرین بر فوتبالشان و آفرین بر فرهنگشان


+ نوشته شده در
Sun 3 May 2009ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط فرزاد ژولادی
|
مهندس امامی عزیز از آندسته انسانهایی است که واقعا دلسوز شهر و دیارش می باشد فردی تحصیل کرده و بی ریا و بی تکلف و به قول خودمان خاکی است .وجود او در دنیای مجازی اینترنت غنیمتی است و موجب پیوند قوی میان وبلاگ نویسان کازرونی شده است . انتصاب ایشان به ریاست یکی از سکو های نفتی بزرگ در
خلیج فارس افتخاری برای کازرون و به خصوص ما اهالی دهکده جهانیست. به ایشان تبریک گفته و امیدواریم
کازرون نیوز به کمک ایشان هر روز موفق تر از قبل باشد

+ نوشته شده در
Fri 1 May 2009ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط فرزاد ژولادی
|
به نام خدا
ظهر که از مدرسه برگشتیم ، سر سفره ناهار پدر گفت خبر خوبی براتون دارم .برای چند لحظه همه دست از غذا خوردن کشیدیمو چشمانمان به دهان پدر دوخته شده بود .پس از لحظاتی سکوت و مکث بالاخره پدر لب به سخن گشود وگفت اسم من ومادر برای سفر حج عمره در اومده .
همه ذوق زده شدیم ونفهمیدیم که چطور غذا را خوردیم .من وداداش کوچیکم فرهاد داشتیم برای خودمون برنامه ریزی می کردیم که اونجا چکارها بکنیم که ناگهان حرف مادر رشته افکار و خیالات مان را پاره کردو انگار آب سردی بر پیکرمان ریختند: چه خبرتونه شما رو که نمی خوایم ببریم فقط من و بابا می ریم.
باورم نمیشد نگاهی به مادر و سپس نگاهی به بابا کردم .بابا هم برگشت و خیره به مادر نگاه کرد ولی چیزی نگفت .از اون روز بحث داغ خونه ما شده بود مسئله سفر حج و در راس اون مسئله بردن یا نبردن بچه ها بابا موافق با این مسئله بود و مادر مخالف هرکی هم دلیل های خاص خودشو داشت .مادر می گفت عربستان گرمه بچه ها مریض میشن . بابا می گفت ای بابا اونجا همش کولر گازیه . از تو اتوبوس بگیر تا تو هتل و تو مسجد الحرام .مادر می گفت که اونجا شلوغه بچه ها گم میشن ؟ پدر می گفت : مگه من مردم . خودم چهار چشمی مواظبشون هستم .و......
راستی یادم رفت بگم که دائی محسن هم با زن دائی همراهمون بودن و اونا هم وضعیتی مشابه ما داشتن یعنی دو تا بچه قد ونیم قد همرا هشون بود .دائی موافق آوردن بچه ها بو د وزن دائی مخالف .زنها می گفتن اگه بچه ها رو بیاریم این دو هفته رو باید فقط بچه داری کنیم .مرد ها هم معتقد بودند که اگر بچه ها رو اینجا بذاریم همش دلمون فکر اونهاست . در نهایت یه شب قرار شد خانواده ی من ودائی محسن دور هم بشینیم و به یک نتیجه ایی برسیم . اون شب پدرم گفت : حرف آخرم اینه من اولین باره که توفیق این سفر نصیبم شده وهمیشه آرزوم بوده که کنار خانواده ام به این سفر برم .خودمم قول میدم مواظب شون باشم به امید خدا هیچ اتفاقی هم نمی افته.چند تا دلیل هم آورد که مثلا پارسال آقای فلانی بچه ی یکساله رو با خودش برده و مشکلی هم پیش نیومده و.....
به هر حال اوضاع جفت وجور شد و کم کم بار سفر رو بستیم . شبها قوم وخویش ها به دیدن ما میومدن و خداحافظی میکردیم عصر روز 17 تیر ماه 86 از زیر قرآن رد شدیم و سوار بر اتومبیل خودمون به سمت شیراز حرکت کردیم .هممون حال عجیبی داشتیم . بخصوص پدر ومادر که دل تو دلشون نبود در طول راه بابا اصلا حرف نمی زد فقط از تو آینه میدیدم که هر چند دقیقه یه چند تا قطره اشک از چشماش سرازیر میشد و صورتش رو خیس میکرد .البته خیلی سعی میکرد که ما متوجه اشکاش نشیم مادر روهم میدیدم که با دیدن اشکهای بابا بغض کرده .خیلی دوست داشتم از بابا علت گریه شو بپرسم ولی روم نمیشد .
بالاخره شب ساعت11 بود که وارد فرودگاه شیراز شدیم اما تا زمان پرواز هنوز سه ساعت باقی مانده بود من و فرهاد و دو تا دختر دائی هام تو سالن شیک وزیبای فرودگاه مشغول به بازی شدیم .بعد از یکی دو ساعت اعلام کردن که پروازمون دو ساعت دیگه به تاخیر افتاده .همه ناراحت وخسته وخواب آلود بودن نزدیک اذان صبح بود که اعلام شد اتوبوس ها آماده هستند تا مسافران رو به طرف هواپیما ببرند ولی عده ایی اعتراض کردن که تا اذان صبح که 20 دقیقه مانده بود باید صبر کنیم وبعد از نماز سوار هواپیما بشیم .
ساعت 4و30 صبح سوار هواپیما شدیم .همه هجوم آورده بودن که زودتر از بقیه سوار بشن پدرم گفت صبر کنید تا بقیه بروند وما بعد سوار بشیم
هواپیما مال کشور عربستان بود ولی خدمه ومهمون داراش فرانسوی بودن تا روی صندلی هامون نشستیم خانم مهمون دار فرانسوی اومد و دستی روی سر فرهاد کوچولو کشید و خنده ایی کرد و رفت و کمی بعد با چند تا نوشابه پپسی خارجی برگشت و به منو داداش و دختر دائی هام داد و رفت هواپیما با صدای بسیار وحشتناکی حرکت کرد و از روی باند فرودگاه بلند شد این اولین تجربه پرواز من بود وبرام خیلی جالب بود. منظره زیبای شهر شیراز زیر پامون واقعا دیدنی بود . خلبان اعلام کرد که مقصد ما شهر مدینه در عربستان و مدت پرواز 2 ساعت است من که حسابی خسته بودم کم کم چشمام به خواب رفت و همون جا توی هواپیما به خواب عمیقی رفتم
ادامه دارد

+ نوشته شده در
Thu 12 Feb 2009ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط فرزاد ژولادی
|
جمله های بالا فکر کنم از گابریل گارسیا ماکنز باشه .البته شخصیتش رو نمی شناسم ولی به نظر آدم روشنی باید باشه .شما عزیزان با کدوم جمله بیشتر موافقید ؟
آموخته ام که نگویم ای کاش آن کار را طور دیگری انجام داده بودم بلکه بگویم بار دیگر آن کار را طور دیگری انجام خواهم داد.
آموخته ام که باید بر زمان مسلط باشم نه به زیر فرمان آن .
آموخته ام هر سفر دور و درازی با بر داشتن تنها یک گام آغاز می شود.
آموخته ام خطاهای دیگران را مانند خطاهای خیش تحمل کنم.
آموخته ام که مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.
آموخته ام که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیا موزم بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.
آموخته ام بیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم.
آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.
آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبتهای آن را دوست دارم.
آموخته ام اگر از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.
آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
آموخته ام آن چرا امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.
آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست.
آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست
+ نوشته شده در
Sun 8 Feb 2009ساعت 6:10 قبل از ظهر  توسط فرزاد ژولادی
|
به نام خداوند جان وخرد
سلام بزرگتر ها سلام همشهری ها
من هم آمدم. در این دهکده بزرگ جهانی من نیز آمده ام تا در کنار شما بزرگتر ها ی با تجربه و اهل قلم به ایستم و از حضور شما و افکار شما استفاده کنم تا بر دانشم افزوده گردد .اگر چه هنوز بین دنیای کودکی ونوجوانی به سر می برم ولی دوست دارم شما من را در جمع بزرگ خود ومانند برادر کوچک خود بپذیرید وبه من درس دهید . من نیز دوست دارم مثل شما برای شهرم بنویسم هرچند میدانم مانند شما نمی توانم مطلب بنویسم .دوست دارم درباره ی دریاچه پریشان ودشت برم و شهر تاریخی بیشاپور بنویسم و دوست دارم بعدا برای بچه های کلاس مان تعریف کنم که چه مطلبی نوشته ام واز آنها بخواهم که به وبلاگ من هم سر یزنند .راستش یه کمی سخت است ولی پدرم قول داده که به من کمک کند .
باتشکر فرزاد پولادی ۱۱ساله
+ نوشته شده در
Fri 6 Feb 2009ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط فرزاد ژولادی
|